غزل (داری تباهم می کنی):

غزل (داری تباهم می کنی):

 داری تباهم می کنی چون شمع آبم می کنی
وقتی نگاهم می کنی هری خرابم می کنی

 

با خنده های ناز خود با آن لب طناز خود
گه می کشی بر سوی خود گاهی جوابم می کنی

 

حوای اغواگر شدی زیبای جادوگر شدی
یکدم مرا دل می بری یکدم عتابم می کنی

 

باری نمیدانم که ای ؟دوستی ویا دشمن چه ای ؟
هر لحظه با یک سیره ای داری عذابم می کنی

 

گاهی نوازش میکنی چون دوست سازش میکنی
گهگاه مرا بیگانه ای لاغیر حسابم می کنی

 

من میشوم مدهوش تو چون کودکی آغوش تو
وقتی دمی شیرین من با عشق خطابم می کنی

 

یک لب بدهکارمنی دیوانه تو یار منی
باری چرا چون دشمنی در پیچ و تابم می کنی

 

در تار و پودم رسته ای بر جان ودل پیوسته ای

 

باز از چه رو ای نازنین در اضطرابم می کنی



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







برچسب‌ها: غزلیات
[ چهار شنبه 28 آبان 1399 ] [ 13:49 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ